قاصد

" قاصد زِبـرم رفت کـه آرد خبر از یار


باز آمد و اکـنـون خـبـر از خویش ندارد "


با ریش بلندی کـــــه وِرا کــــار گماردم


بـرگشته ولـــــی قـاصد  مـا  ریش ندارد


درعـرصه شطرنـج زمـان رفت بـه قلعه


جائیکه دگـــــر بــــر شه من کیش ندارد


ماریست  به دامان خودم فــربــــه نمودم


پنداشتمی خوش خط و خال ، نیش ندارد


بر چهره نقابـــی زده با رندی و تـزویــر


با صورت مظلوم کــــه هـیچ میش ندارد


افسوس (کیان)  کم بخور از جـور زمانه


چون دور فـلـک تحفه زِ ایــن بیش ندارد

 

اردیبهشت 95


حسن کیانور – کیان 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.